آهنگ سال بی بهار از چاوشی امشب منتشر شد. از اسمش میدونستم پر از غمه و با شنیدنش برای اولین بار اشکمو درآورد.
قبول کنیم جنس غمِ تو صداش فرق داره...
آهنگ سال بی بهار از چاوشی امشب منتشر شد. از اسمش میدونستم پر از غمه و با شنیدنش برای اولین بار اشکمو درآورد.
قبول کنیم جنس غمِ تو صداش فرق داره...
متاسفانه یا خوشبختانه از اون دسته آدم هایی هستم که نبودنشون مدت طولانی احساس نمیشه.
متاسفانه تصورم از نجف و کربلا محدود است به عکس ها . و اینکه تا به حال از نزدیک ندیدم و زیارت نکردم باعث شده تا نتوانم ارتباط ملموسی برقرار کنم. به همین دلیل بود که برای جبران خودم را به مشهد وصل کردم و تمام این سال ها زیارت مشهد به نیابت از زیارت تمام آن ها بوده است. ولی هرچقدر که امام رضا(ع) مهربان و محبوب باشد و در اعماق قلبمان جا کرده باشد باز هم جای خالی نجف و کربلا آزار دهنده است.
همان روزها که دوز معنویتم زده بود بالا و مثل الان نبودم مدتی طولانی هرروز زیارت عاشورا میخواندم. بعد کم کم حدیث کسا را اضافه کردم. به هیچکس نگفته بودم و همه عادت کرده بودند که نماز هایم طولانی باشد. این دو را جایگزین جای خالی نجف و کربلا کرده بودم و اینگونه از دردش کاسته شده بود.
اما حالا که باز نمازهایم یکی در میان شده و دیگر طولانی نیستند حتی بیشتر از قبل جای خالیشان احساس میشود.
از قبل از 99 بگویم. وقتی کرونا آمد. خوشحال ترین عالم بودم، با عرض معذرت. مدت ها بود دلتنگ تنهایی اتاقم بود و به چند ماه تنها بودن و ندیدن آدم ها نیاز داشتم که خدا مرا به اتاقم رساند. شروع 99 پر از تصمیم های جدی برای زحمت و تلاش بود. اما فقط تصمیم بودند. گمان نکنم نصفشان را هم عملی کرده باشم. خلاصه که از تنهایی اتاقم لذت میبردم و فقط غصه مردن انسان ها به واسطه کرونا همراهم بود. سخت تر از آن هم امتحان های نهایی بود که البته ماسک ها و فاصله اجتماعی برایم قابل تحمل ترش کرد. همینجا بگویم که غیر از تنهایی و دوری از آدم ها نوع کرونا هم برای من بسیار خوب بود. از شش ماه قبلش وسواس ژنتیکی خانوادگی ما در من تشدید یافته بود و تمیز نبودن دنیای اطراف و رعایت نکردن دیگران عذابم میداد که با آمدن کرونا دنیا همانطور شد که من میخواستم. تمیز تمیز تمیز. برای همین رعایت کردن ها و تمیزکاری ها برای من مسئله جدیدی نبود و پیش از کرونا هم به همین شکل میزیسته ام. رسیده بودیم به امتحانات. روز به روز به کنکور نزدیک تر میشدیم و من ضعیف تر میشدم. هم جسمی هم روحی هم درسی. تعویق ها در ظاهر به نفع منه تنبل بود اما وجودم را در خستگی حل میکرد. تا اینکه رسیدیم به یک ماه آخر و من جوری دیگر به خودم آمدم و اغراق نیست اگر بگویم تمام موفقیتم را مدیون همان یک ماه آخر هستم. یک ماهی که به اندازه یک سال جان کندم. در وبلاگ اولم از آن روزها هیچ ننوشتم . با اینکه در ذهنم هزاران کلمه برای توصیف و تعریف داشتم. پس اینجا هم ننویسم و همین اکتفا کنم که آن چیزی که میخواستم نشد اما چیز بهتری شد. چیزی که یک سال قبلش پیش از تصمیم گرفتن و هدف گذاری خیلی یهویی و ناخودآگاه به امام رضا(ع) قولش را داده بودم. بیشتر از یک سال قولم را فراموش کرده بودم که خودش به یادم اورد. روزی که کنکور دادم موقع خروج از سالن که فقط من مانده بودم و دختری که هم مدرسه ای بود اما دوست نبود، حرفش پیش آمد و گفتم من فلان رشته فلان دانشگاه میخواهم. و آن دختر در جوابم گفت من میدانم همان رشته فلان دانشگاه قبول میشوی. یک شهر دیگر و یک دانشگاه دیگر را گفته بود و من با تعجب نگاهش میکردم که مگر صدای مرا نشنید هذیان میگوید. من چیز دیگری گفتم هاا. خلاصه که حرفش تا روز اعلام نتایج انتخاب رشته در سرم میچرخید تا اینکه همان چیزی شد که او گفته بود. شاید برای رتبه غصه خورده باشم اما برای دانشگاه یک لحظه هم ناراحت نشدم . این همه از کرونا تعریف کردم نگفتم که دختر عمه جوان و خوشگلم را از ما گرفت. بیشتر نوشتن از این تیکه ناراحتم میکند. پس به همین اکتفا میکنم. تمام ترم اول دانشگاه همچون خیال بود. هر روز صبح که بیدار میشدم باید دقایقی را صرف باور زمان و مکان و قبولاندن اینکه دانشجو شده ام میکردم. تازه الان که وسط ترم دوم هستم کمی کنارآمده ام . اما تا روزی که از نزدیک دانشگاه را نبینم به یقین کامل نمیرسم.
این ها شرح حال خودم بود در این سال.
دیشب اتفاقی کتاب باز دیدم و مصطفی زمانی در بین صحبت هایش گفت برای سال جدید هیچ تصمیمی نگیرید چون این همه اش در تاریخ و تقویم است و قرار نیست اتفاق خاصی بیوفتد.
و این همان دیدگاهی است که مدت ها ذهنم را درگیر کرده بود اما نمیدانستم چگونه باید بیانش کنم. این تیکه را اینجا نوشتم که یادم باشد بعدا بیشتر بسطش دهم.
99 بزرگ ترین تصمیم و انتخابم را داشتم و بهترین نتیجه را گرفتم. اما با همه اینها نمیتوانم بگویم سال خوبی بود.
دل تنگی در سراسر روزها و ساعت هایش بود و لحظه ایی امانمان نداد.
امسالی که گذشت بیشتر از هر سالی با حس هایم زندگی کردم و راضی ام. هرچند همه اش حس خوب نبود . اکنون هم پر از حس های عجیب و غریب هستم که تحریر کردنشان سخت ترین کار ممکن است.
از دوستان جدید نگفتم چون هنوز آن ترس لعنتی موجود است و باید زمان دهم که این دوستی ها برایم ملموس تر شوند. اما تا اینجای کار از دوست های جدید راضی و خوشحال هستم. و دل تنگ دوست های قدیمی.
پ ن: اولین نوشته ای که ابتدا عنوانش را تایپ کردم.
پ ن: تمرین کنیم به جای اهمیت دادن به تاریخ های بزرگ همین ساعت ها و دقیقه هایی که میگذرد را دریابیم.
از دخترهایی که چادری نیستن ولی حجابشون رو خیلی زیبا رعایت میکنن خیلی خوشم میاد. به دلم میشنن. چون حداقل مطمئنم اعتقادشون ریا نیست و دلیه.
البته اون قاعده ظن و گمان نیک هم بهم اجازه نمیده به چادری ها به چشم ریا یا اجبار نگاه کنم ولی چند موردی بوده که بهم ثابت کردن :/
خیلی برایم جالب و عجیب است که شخصیتم از ابتدا جوری بود که یک سری خصوصیات را هرچقدر هم بخواهم فاش نشوند و نگویم و بروز ندهم اما همه به اتفاق آن ها را در من میبینند و تصدیق میکنند.
مثلا همین دوست تاجیکی که آن سردنیا به سر میبرد و کمتر از ۵ ماه است که دوست شده ایم آن هم تنها بصورت مجازی اما همان ویژگی ها و چیز هایی که دیگران در من میبینند را هم میبیند با اینکه من اصلا سعی نکردم خودم را اینگونه معرفی کنم یا حتی گاهی فکر میکنم کجا و کی چه گفتم که به این نتیجه در مورد من رسید.
جالب است. شخصیت انسان از آنچه به نظر میرسد جالب تر است. خودش خودش را معرفی میکند انگار.
دلم نوشتن میخواهد. نوشتن یک متن طولانی. مغزم نیاز به تخلیه دارد. با دنیاهایِ موازیِ خیالم باید ارتباط بگیرم. باید باز بروم سراغ محبوب خیالی ام. اینگونه نمیشود. حیف عمر نیست که میگذرد دریغ از کمی نوشتن؟ اگر الان کاغذ سیاه نکنم پس کی؟ این بازی مضخرف کمال گرایی را بیخیال شو و به امید کلاسِ نوشتن و فلان نباش. همانگونه که پیش از این امتحان کردی اکنون دوباره دست به قلم شو و هر چرتو پرتی دلت خواست به رشته تحریر دربیاور.
و من الله توفیق...
همین الان به خواهرم وصیت کردم در مراسم ختمم شب سوم کوکوسبزی خیرات کنند.
اینجا هم ثبت کنم که فراموش نشود.
پ ن: البته باید زمانی هم برای فسنجون و لازانیا پیدا کنم.
دلم برای پست های طولانی وبلاگ اول تنگ شده. همان ها که فکر میکردم هیچ کسی حوصله خواندن این همه کلمه و جمله را ندارد. پس با خیال راحت هر چه میخواستم حرف کلمه میکردم.
دنیای کثیفی است(با اجازه و معذرت از سازنده اش). هرچه دفتر سیاه کنی و ویس به جزوه تبدیل کنی باز پشت سرت را که نگاه بیندازی تلی از ویس و فیلم دانلود شده و نشده و جزوه های نوشته شده و نوشته نشده انبار شده است. دیگر این دنیا ارزش ندارد. همان قهوه تلخمان را ببینیم بهترمان است.
یادش بخیر زمانی هفته آخر اسفند شبیه به دو هفته اول فروردین میماند و برای هرچه طولانی کردن این تعطیلات تمام تکالیف و مشق هارا در همان دو سه روز اول ضربتی انجام میدادیم و ادامه اش کیف بود الی آخر. حتی به فردای سیزده به در هم رحم نمیکردیم و همینکه ثابت کنیم ما میتوانیم، آن یک روز را میپیچاندیم و از فردایش یعنی پانزدهم به روال زندگی ادامه میدادیم.
حال اگر بخواهم شرح حال دهم و مقایسه اندکی با آن روزها که یادش بخیر داشته باشم باید بگویم دنیا،دنیای کثیفی است. استادها به خیال درخانه ماندن و بیکار بودن تکلیف است که پشت تکلیف ردیف میکنند و جزوه است که پشت جزوه اضافه میکنند. حساب کردم کل جزوه ایی که تا اینجای ترم 2 نوشتم از سه برابر کل جزوه های ترم 1 بیشتر بود و خود بخوان حدیث مفصل از این جمل. کاش فقط همینقدر بود برای عیدمان هم برنامه ها چیده اند و درست از بعد از سیزده به بدری که از همه عالم به در میشویم ، باید امتحان این مدت تعطیلی را پس بدهیم.
اکنون تنها میتوانم با انگشت اشک گوشه چشمم را پاک کرده و به ادامه جزوه نویسی ها بپردازم . البته بعد از پست این مطلب.
قبلش هم جا دارد اضافه کنم: محبوب بیشعورم(ببخش اگر سیدی و توهین به سادات در قاموس ما جا ندارد)(منکه هنوز نمیدانم سیدی یا نه پس فعلا راحتم بگذار وجدان جان) اگر بودی چنین نمیشد. اگر الان پیدایت نشود و این همه بار را به همراه من به دوش نکشی باهات قهر میکنم:/
پ ن: این آهنگ ضمیمه پستو میدانم آهنگ فاخر است و پست سخیف و تطابق ندارند اما شما به بزرگی خودتان ببخشید.کلیک
+یه هفته دیگه همچین شبی منتظر سال نو هستیم :(
+از ویژگی های قرن ۲۱ میشه به دل تنگ شدن برای آدم هایی که تا به حال ندیده ایی نام برد.
+خدایا هرشب یادآوری میکنم که حواست باشه من بازم صبر میکنم و همچنان امید دارم هوامو داشته باش دیگه.