کابوس مه

به قول نادر ابراهیمی: و از کابوس مه به باران رویا نمیشود رسید چه رسد به بلور شفاف واقعیت

از سری فرصت های از دست رفته

ولی من هنوز دلم پیش اون کلاس زبانیه که به خاطر مسیر طولانی قیدشو زدم. هربار اون استاد استوری کلاساشو میزاره با حسرت نگاه میکنم و آخرین صحبت هامون یادم میاد که میگفت شما پتانسیلشو دارید میخوام با بهترین هام بزارمتون تو یه کلاس و من فقط عذاب رفت و آمد اون مدت تو ذهنم میچرخید و گفتم نه دیگه نمیتونم.

پ ن: ینی برگردم؟...

پ ن: دوباره برمیگردیم به این حرف که کاش انقدر آخر دنیا نبودم.

۲۵ دی ۰۰ ، ۰۴:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

وقت هایی که خنگ میشوم..!

ولی من کی به اینجایی رسیدم که این همه کلمه قلمبه سلمبه رو باید بخونم و بفهمم و یاد بگیرم.

۲۵ دی ۰۰ ، ۰۳:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

اولین شب بیداری دوران دانشجویی

کارهای خونه، مراقبت از مامانم و مهمونایی که میان دیدن مامان از اونور سرماخوردگی خودم همه اینا باعث شد برسم به اینجا که شب امتحان بیداری  بکشم. کلی مطلب حجم زیاد و سخت فهم منم نهایت بتونم روزنامه وار بخونم و بگذرم. این وسط از ترس اینکه خوابم ببره گفتم به خودم استراحت بدم، یه چیزی خوردم و تلگرام و باز کردم و الان یه ساعته بین کانالا میچرخیدم :/ 

۲۵ دی ۰۰ ، ۰۳:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

نامت را به من بگو

و تو کجاستی؟ به کدامین سمت پی ات بگردم؟ به کدام جاده پناه ببرم؟ نامت را فریاد زنم چه پاسخم میدهی؟ اصلا نامت چه بود؟ 

ادامه مطلب...
۲۲ دی ۰۰ ، ۰۱:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

این قسمت: 20 سالِ پیش دختری با چشم های درشتِ مشکی اش به دنیا زل زد.

20 سالگی هم تموم شد.

+ سال های پیش تصویرم از خود در 20 سالگی به هیچ وجه به این منِ 20 ساله شبیه نبود. 

+ 20 سالگی به اندازه ای که فکر میکردم بزرگسالانه است. 

+ انگار ناگهان دری به رویم گشوده اند و از دنیای بچگانه و رویایی خودم مرا به آن سمتِ در یعنی دنیای واقعی آدم بزرگ ها پرت کرده اند.

+ 18 سالگی را بیشتر دوست داشتم.

+ ولی احساس بزرگ شدن هم قشنگ است.

+ 20 سالگی میخواهد مرا از معنویاتم جدا کند. میل به زیباتر شدن، لاغرتر شدن، محبوب تر شدن، و مستقل تر شدن دارم.

+ اشتیاق شروع کارهای جدید و پلن ریختن های بلند مدت هم بیشتر شده.

 

۱۸ دی ۰۰ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

داری تمام میشوی و یا دارم تمام میشوم.

از احوال این هفته بگویم که همه اش تضاد و تناقض بود. 

از روز اولش که من از دور با اشک و فریاد میگفتم بدم میاد ازت هفته آخر و او از همان دور با خشم سرم فریاد میزد منم بدم میاد ازت. 

دو روز بعدش یعنی روز دوشنبه اش سوپرایزم کرد و جلوتر برایم تولد گرفت. از همان دور میشنیدم که آرام تر حرف میزد و میگفت درست است هنوز بدم می آید ولی حق داری یک روز استراحت کنی. 

فردایش مادر بیمارستان بود و اتاق عمل و من گوشه ای در خانه درحالی که خود را مشغول خانه داری و انجام توصیه های مادر کرده بودم بجای فریاد در دلم میگفتم درست است که دیروز روی خوبت را نشانم دادی ولی دلیل نمیشود دیگر ازت بدم نیاید. تو همچنان هفته آخر و دردناک منی.

و امروز، امروز به ظاهر روز آخر سختی هایت است. خیال میکنم امروزت را که دوام بیاورم تمام است و دیگر حتی جنگ های فرابشری آخر الزمان هم نمیتواند مرا از پای درآورد. امروز که مقاله را تحویل دهم، کلاس آخر را شرکت کنم و با اشک و آه با استاد عزیز خداحافظی کنم همه چیز تمام است و من میمانم و آخر هفته ای که منم و خوش گذرانی و تولد. 

اما نه، هنوز دو روز از تو باقی مانده و بستگی به هر دویمان دارد که این دو روز را در صورت همدیگر فریاد نفرت سر دهیم یا صلح کرده و با هم بگذرانیمشان. 

هفته آخر 20 سالگی ام از تو بدم می آید که تمام میشوی و میروی و مرا تنها میگذاری در بعد از 20 سالگی...

پ ن: تو دیگر هرگز نمی آیی

۱۵ دی ۰۰ ، ۱۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

:)))

بیاین اینجا و منو از تنهایی در بیارین.

 

۱۱ دی ۰۰ ، ۱۷:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

و نیز دل تنگی

وابستگی و دل بستگی از خلال کیلومترها فاصله ، ازجمله  ویژگی های قرن ۲۱

۱۰ دی ۰۰ ، ۲۳:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
ایستاده در مه

جایی دیگر برای نوشته های نامرتبم

چند روز هست بیشتر تو تلگرام میچرخم و کانال هایی شبیه به وبلاگ های اینجا پیدا کردم. دیلی رایترهایی که روزمره شون رو مینویسن. برام جالب بود و خوشم اومد. دنبال یه کاری بودم که با شروع سال جدید میلادی انجام بدم. یه فعالیتی که از این بی فعالیتی دورم کنه. و چرا یه کانال نباشه. حالا که خوشم اومده انجامش میدم و هر وقت دلمو زد و بدم اومد ولش میکنم. البته که اینجا رو با هیچ جا عوض نمیکنم. ولی به فکرم رسید اینجا رو بزارم برا روزهای فاخرم و اونجا برای روزهای مبتذلم که بی قرار میشم و دلم میخواد همه جا باشم اما دستم بستست و هیچ جا نیستم. 

۰۶ دی ۰۰ ، ۱۲:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ایستاده در مه

و ما دور ماندگانِ دل سوخته

قرار بر ارزیابی عملکرد هفته ای که گذشت بود.

هفته ای که گذشت بد نبود. حتی با وجود مشکلات پیش آمده باز هم در حد قابل قبولی با اقماض(در املاش شک دارم) خوب بود. عملکرد خوبی داشتم تقریبا. 

اما نتیجه اصلا چیزی که میخواستم نشد. و امتحان امروز حالم را خراب کرد. 

دوباره به بودن با جمع هم کلاسی ها و تقلب در گروه شک کردم. تا به الان برایم مفید نبوده و حتی شاید مخرب هم بوده. 

پ ن: شاید کمی بی ربط ولی حالا که خرابم این هم بگویم که با وجود فاصله جغرافیایی زیاد از دانشگاه و همکلاسی ها منِ درونگرا و کم تر اجتماعی خیلی تلاش کردم و میکنم که رابطه خوبی با آن ها ایجاد کنم و یا اصلا رابطه ای برقرار کنم. اما شاید بهتر است این دوری را بپذریم و قبول کنم که آدم این کار نیستم و حالا که قرار بر دور بودن است باید دور ماند. حتی در مجازی. 

۰۳ دی ۰۰ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ایستاده در مه