نفس جوهری است نورانی و سماوی وحی است از خویشتن نه از چیز دیگری و تن به جان زنده است و جسم طبیعی است که او را طعم ولون و بوی و ثقل و سکون است و بازگشت او به مرکز خاک است . جان عالِمی است بالقوه و قابل تعلیم است تا بدان درجه رسد که استنباط کند و تن جاهل است اگرچه علمی هست به جان . 

همچنانکه مال وسیم و غنیمت نصیب تن است علم و معرفت حقایق نصیب جان است پس آدمی که نفس او بالقوه عالم است این علم او را از قوه بفعل نیاید الا به دو چیز اول استادی زیرک معتمد دویم استنباط که از خود تخرج کند اما آنکسی تخرج کند که نفس او را غایت قوت باشد چون نفس انبیا و اولیا و حکما 

نه مبتدی و نه منتهی میمیرم / نه در بدی و نه در بهی میمیرم

در من نگر ای هر دو جهان خاک درت / کز هر دو جهان دست تهی میمیرم

 

پ ن: این صفحه از کشکول و دیشب دوبار خوندم و با اینکه چندتا از کلماتش ناخوانا بود ولی خیلی بهتر از ترم پیش که این مبحث و ایتاد فلسفه هزاران بار گفت که متوجه بشیم، متوجه شدم. 

پ ن: هنوزم میگید فلسفه قشنگ نیست؟