یه وقتایی واقعا ترس برم میداره که اینا که همشون موافقن و راضی و انقدر با اطمینان من و همسر آینده یکی میدونن و از الانی که با تمام وجود داد میزنم نه ما دوتا رو کنار هم میبینن ، آخرش به خواستشون برسن و یجوری شه که مجبور بشم تن بدم. هرچند که میدونم زمونه ایی نیست که بشه کسی و مجبور کرد. ولی واقعا میترسم.
پ ن: من واقعا خوشحال نیستم از این نه گفتن وقتی میبینم این همه آدم هستن که منو دوست دارن و میخوان منو کنار خودشون نگه دارن و به نوبه خودشون نگران آیندم هستن و بهترین و از نظر خودشون برای من میخوان، ناراحت میشم خب ولی نهایتش این منم که این ازدواج و زندگی میکنم نه اونا.
پ ن: بابا بفهمید دیگه اگه میلی داشتم حداقل از سر فضولی هم شده خونه ایی که ساختین و مبله کردین میرفتم و نگاهی مینداختم نکه امشب بعد از مدت ها اتفاقی رفتم دیدم .
پ ن: بازم تپش قلب و افکار آزاردهنده و احتمالا خوابای پریشون طی ساعات پیش رو :/