دوست ندارم الان که صرفا یک تصور خیالی در ذهن افرادی هستم که منو ندیدن و از پشت صفحه های شیشه ایی نوردار منو میشناسن یک آدم مریض جلوه کنم.
برای همین وقتی میپرسی چرا امروز ناراحتین..؟
نمیتونم بگم اون قرص کوچولوی صورتی قبل خواب افاقه نکرد و بعد از چند ساعت از شدت تپش های سمت چپ قفسه سینه بیدار شدم و حتی اون کپسول گنده که مامان به زور به خوردم داد جز به هم ریختن گوارش هیچ غلط دیگه ایی نمیکنه.
و اینطوری میشه که الکی زمین و زمان و مقصر میکنم و میگم همه چی با هم رو اعصاب شده.
پ ن: باید بیشتر مراقب باشم چی میگم که دوباره کسی متوجه نشه :/