از این شهرِ مجاورِ به ظاهر کوچیک خوشم نمیاد. هر چقدر نزدیک بازم غریبه برام.
الان روی یه نیمکت تو یه پارک کنار خیابون نشستم و مثل یه بچه ترسیده با گوشیم ور میرم . حتی ماشینا و آدما هم انگار میدونن من غریبم اینجا و هیچ حس خوبی از نگاهاشون ندارم. حتی از خیابوناشم بدم میاد.
منتظرم رفیقم بیاد و من یه آشنا پیدا کنم تو این شهر غریب. حس بدیه اَه :/
پ ن: چه عنوان زشتی اَه
بعدا نوشت: عنوان عوض شد دیگه